|
به تلخی یک قهـــــــــــــــــــــــــوه
| ||
![]() من کیستم؟ آیا من همان تنهایی هستم که در خلوت خود اشک میریزد؟ آیا من همان رهگذری هستم که از کوچه ی دل مردی عبور می کند که گویی قلبی در سینه ندارد؟ آیا من همان دختری هستم که در تنهایی خود از ترس فراموش شدن گریه میکند؟ به راستی من کیستم؟ من همان دختری هستم که به انتظار مردی است که نمی داند آیا او حلقه ی بندگی دیگری را به دوش می کشد یا نه! من همان دختری هستم که به انتظار دیدنش هستم ولی به هنگام دیدنش میترسم! میترســــــــــــــم.... از اینکه شاید از نگاهم بخواند... آیا من همین دختر ترسو و بزدلی هستم که از نگاه سردش میترسد؟ نمیدانم که هستم.... من فقط میدانم که: نامم فلان ابن فلان است.... [ Sat 25 Aug 2012 ] [ 3:44 ] [ غزل ]
دخترک از ميان جمعيتي که گريه کنان شاهد اجراي تعزيه اند رد ميشود. برگرفته از کتابچه «وارث»-ش سوم-ص23 [ Fri 23 Nov 2012 ] [ 12:9 ] [ غزل ]
[ Fri 21 Sep 2012 ] [ 10:21 ] [ غزل ]
روزي روزگاري دخترکي روستايي در سرزميني در همين نزديکي ها زندگي ميکرد.
[ Tue 18 Sep 2012 ] [ 17:59 ] [ غزل ]
خيلي تلخه...زندگي رو ميگم... خاطرات تلخم زياده..دوست دارم شيرينش کنم...با تمامي خاطرات شيرينم...اما نه خاطرات شيرينم کمه....شايدم کم نيست ولي اون خاطرات تلخ زيادي زياد است! نميتونم شيرينش کنم...تلخي عشق يک طرفه...تلخي ناديده گرفته شدن....تلخي اينکه حس کني خدا صدات رو نمي شنوه...اينها همه قهوه ي زندگي منو تلخ کرده نمي دونم شما هم گاهي دچار اين حس ميشيد يا نه...حس اينکه دوست داريد فنجون زندگيتون رو بشکنيد... از صداي خدا...از وجود خدا...از اينکه حرفت رو شنيده و داره جوابت رو ميده و هيچ چيزي مثل اين نمي تونه اين يه فنجان رو شيرين کنه!!! [ Sun 16 Sep 2012 ] [ 14:51 ] [ غزل ]
مينويسم مينويسم با قلمي که از دلم سر چشمه ميگيرد... و در نهايت مينويسم از عشقي که فراموش شد ولي نديد! از قلبي که به خاطرش شکست و به تکه هاي کوچک شيشه تبديل شد به همه گفتم که قلبم از فولاد است تا کسي نتونه وارد قلب شکسته ي من شود و با بي مهري هاش قلبم را از ايني که هست خرد تر کنه! و هوز هم که هنوز... کسي نتونسته تکه هاي کوچک شيشه اي قلبم را بند بزند!!! [ Sun 16 Sep 2012 ] [ 14:48 ] [ غزل ]
دل بسته بودم...ميدونستم که کارم اشتباهه...ولي بالاخره برگشتم برگشتم پيش خدا...
برگشتم به جايي که ازش اومده بودم... اما کوله بارم سنگينه...هم توش خوبي دارم و هم بدي... ديگه خودش بايد معلوم کنه کدومش بيشتره! درد فراموش شدن تا ته وجودم رو ميسوزاند...هنوز يکسال هم نشده... اما.. فراموش شدم...فراموش شديم...همه ي ما...مايي که منتظر دعاي آنها هستيم چشم به راه و منتظر!
[ Thu 13 Sep 2012 ] [ 2:1 ] [ غزل ]
- سرم رفت...دختر جون...پسرم...بابا بچه هاتونو آروم کنيد
آره...درسته...من نوه دار شدم...سه تا خوشگلشو خدا بهم داده... همشونم يه اندازه دوست دارم نمي دونيد چه کيفي ميده آدم نوه هاشو روي پاهاش بشونه و بوسشون کنه سرمه نوه ي پسري ام اومد و بعد ار اينکه روي پاهام نشست، گفت: مادري...برام قصه ميگي؟ هر سه تاشونو دورم جمع کردم و همون داستانهايي رو براشون تعريف کردم که روزي مادرم برام تعريف کرده بود... وقتي داستان تموم شد ديدم هر سه تاشون خوابند...اينقدر خنيدم که از گوشه ي چشمم اشک اومد...عينکم رو برداشتم و قطره ي اشک را پاک کردم... [ Thu 13 Sep 2012 ] [ 2:0 ] [ غزل ]
مامان از آينه نگاهي به صورت اصلاح شده و آرايش شده ي من انداخت و گفت:
چقدر توي لباس عروس خواستني و خوشگل شدي... همه فکر ميکردند من زيبا شدم در حالي که خودم نظري ديگه داشتم...نمي دونم به خاطر استرسم بود يا واقعا زشت شده بودم... آرايشگر اعلام کرد داماد منتظر است و من به سمت در ميرفتم در حالي که در ذهنم صحنه هايي اين چنين که در رمان ها خوانده بودم رامرور ميکردم... (دم در خشکش زد....تمامي وجودش شده بود چشم و مرا مينگريست...خجالت کشيدم...قدمي به سمتم برداشت و در مقابل چشمان بهت زده ي همه مرا در آغوش کشيد) سرم را تکان دادم تا از رويا خارج شوم...وقتي به در نزديک شدم ديدم پشت به من ايستاده...لبخندي زدم و صدايم را صاف کردم... نگاهم کرد...بعد از گذشت دقايقي که به اندازه ي سالي طول کشيد با چشماني خندان گفت: ببخشيد...فکر کنم اشتباه اومدم داشت ميرفت... صدايش زدم و با گيجي نگاهش کردم... بلند خنديد و گفت: داماد به باحالي من تاحالا ديده بودي؟ لبخندي محجوبانه زدم...شنل را روي دوشم انداخت و مرا سوار اتوموبيل گلزده اش کرد... دستم را زير دست خودش روي دنده گذاشت... و اين بود صحنه اي که در هيچ رماني نخوانده بودم و از آن پس من نيمه ي گمشده ي خود را يافتم [ Thu 13 Sep 2012 ] [ 1:57 ] [ غزل ]
فرم مدرسه را خواب آلود با کمک مامان به تن کردم
من نمي دونم چرا بايد کله ي سحر بلند شيم و بريم به شکنجه گاهي که همه بچه ها را گريه ميندازند... اونجا اسمش مدرسه است ديروز اينقدر گريه کردم که معلممون اجازه داد مامانم هم بشينه کنارم...امروزم اومدم با ترفند ديروز مامان رو کنارم نگه دارم که خانم معلممون گفت: عزيزم...مامانت هم وقتي بچه بوده سر اين کلاس ها نشسته و همه چي رو بلده...ديگه نيازي نيست اينجا بشينه ،يه نگاهي به بچه هاي کلاس انداختم مثل اين احمقا به من زل زده بودند... يکي شون دستش تا مچش توي بيني اش بود و من هر لحظه گران بودم بيني اش پاره شه... يکي ديگه شون داشت موهاي فرفريشو توي اون مقنعه ي تنگ که به سختي اون صورت گردش را در اون جا داده بود ، فرو ميکرد... يکي ديگه سرش را روي ميز گذاشته بود و صداي خر و پفش کلاس را پر کرده بود يکي ديگه که خط مقنعه اش به جاي زير گلوش کنار لپش بود داشت يواشکي لواشک ميخورد... مثل اين خانم هاي هاي کلاس روي نيمکت نشستم و به معلم زل زدم...معلممون هم با خوشحالي شروع کرد به صحبت: به نام خدا... [ Thu 13 Sep 2012 ] [ 1:55 ] [ غزل ]
بابا دستم را گرفت و منو به سمت خودش کشاند
از اول دوست داشتم بدوم...راه رفتن رو دوست نداشتم... به سمت بابا دويدم...بابا با صداي بلندي خنديد و گفت: الهي قربونت برم بابا منم از خنده ي بابا خندم ميگيره ... مامان درحالي که سعي داره تکه اي هلو در دهانم بذاره ميگه: بگو اَ... وقتي به زور اون يه تکه هلو را در دهانم ميذاره ميگه: دختر گلم حالا بگو ماما!!! همه نگاهم ميکنند...مثل اين خنگها نگاهشون ميکنم... مامان دوباره حرفش را تکرار ميکند... دو تا دستانم را به سمت مامان بلند ميکنم و ميگم: ماما...خوام...خوام همه يک صدا خنديدند و هر کدام به صورتي ابراز خوشحالي کردند...يکي بوسم ميکرد...يکي قربان صدقه ام ميرفت... مادر تکه اي ديگر هلو در دهانم گذاشت... و اما نفهميد که منظوراز خوام آغوش مهربانش بود!!! [ Thu 13 Sep 2012 ] [ 1:54 ] [ غزل ]
تا چشم هامو باز کردم يه صورت تار ديدم.... واي خداي من! چرا همه دارند بلند بلند حرف ميزنند؟ يکي از اونها منو در آغوش ميگيره و بعد از بوسيدن پيشاني ام سرم را در کنار صورتش نگه ميداره... من هنوزم مي ترسم....نکنه ميخواد منو بخوره؟...از اينا هيچي بعيد نيست!هنوزم همه چي تاره...از ترس گريه ميکنم صداي دل نشيني منو وادار به سکوت ميکنه: الله اکبر ...الله اکبر...اشهد ان لا اله الا الله....اشهد ان محمداً رسول الله....اشهد ان علياً ولي الله چه صداي قشنگي داشت...ترسم از بين رفت...دوباره منو روي تخت گذاشتند...چشماموميبندم بوي عطر تن مامان رو حس ميکنم...يه آرامشي وسيع تمامي وجودم رو در بر ميگيره (خدايا...کاش زود تر اومده بودم) [ Thu 6 Sep 2012 ] [ 11:4 ] [ غزل ]
خدا- چرا نمي ري؟ من- آخه ميترسم.. زمين جاي خيلي بدي است...اونجا من اذيت ميشم خدا- من هميشه با توام...توي قلبت... من- من تنهام...اونجا تاريکه...من ميترسم خدا- نترس...تو اگه هيچ کسي هم نداشته باشي...منو داري! من-اما من که نميبينمت....چطوري نترسم؟ خدا- من توي قلبتم....خودت متوجه ميشي...اگه با من حرف بزني...منم جوابتو ميدم. من- چطوري؟ خدا- اون ديگه يه حسه....خودت وقتي رفتي درک ميکني...هنوزم نميخوايي بري؟ من- نه...من از تنهايي ميترسم! خدا- اول از همه که تنها نيستي...منو داري...بعد از اون هم من براي تو کسي رو گذاشتم که همدمت باشه...که ديگه تنها نباشي من- من ميترسم به دنيا دل ببندم...به اون همدم...به همه چي خدا- حتي اگه دل هم ببندي اينو بدون که آخرش برميگردي پيش خودم...فقط بايد هميشه آماده ي برگشت باشي و مواظب باشي کاري نکني که درمقابلم شرمنده باشي... [ Thu 6 Sep 2012 ] [ 11:3 ] [ غزل ]
نه تو مانی و نه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادیبه حباب نگران لب یک رود قسم وبه کوتاهی آن لحظه شادی که گذشتغم نیز میگذردآن چنانی که فقط خاطره ای خواهد ماندلحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامه غم مپوشانهرگز![]() [ Fri 31 Aug 2012 ] [ 17:20 ] [ غزل ]
هر گاه که فکر میکنم برخاسته ام پایم به جایی میخورد و میافتم هر گاه که فکر میکنم که برخاستن کاری است بس دشوار بر میخیزم وبه راهم ادامه میدهم حالا بعد از یک بار دیگر به زمین خوردن برخاسته ام گرد و خاک را از لباسم پاک میکنم ساکم را بر میدارم و به راه می افتم این بار راهی را برمیگزینم که تو در مسیرش نباشی راهی که حتی جای پایت را باد جارو کرده باشد وبویت را باران شسته باشد دیگر وقتی که داری به زمین می خوری به من تکیه نخواهی داد اعتماد در رابطه با تو مفهوم خود را برای چندمین بار از دست داده است و جایش را به تردید داده است . دهانت بوی دروغ میدهد می خواهم از تو متنفر باشم به همین سادگی
[ Tue 28 Aug 2012 ] [ 3:44 ] [ غزل ]
مردی نزد روانپزشک رفت و از غمی که در سینه داشت سخن گفت... روان پزشک پاسخ داد : در شهر دلقکی ست که مردم را میخنداند و شاد میکند نزد او برو تا غم خود را فراموش کنی ... مرد لبخند تلخی زد و گفت : من من همان دلقکم!!! [ Tue 28 Aug 2012 ] [ 3:33 ] [ غزل ]
![]() وزش باد هاي بي خبر را حس مي کنم... ميان اين همه تکرار روز ها و نيامدنت که سر فصل تمام روز ها و شب هاست... پشت سر تمام روز ها اسپند هاي دود نشده و کوچه هاي بي حضور نقش بسته اند... عقربه ها مي گريزند و ثانيه ها خاکستر مي شوند و هم نيامدنت را جار مي زنند... پس کـــــــــي مي آيي؟ قفس ها زياد شده و پرنده هاي در قفس زياد تر....و تقويم روز هاي تکراري اش را اندوهگين مينگرد آسمان بغض آلود است و دلِ گرفته مجالي به ابر هاي سياه پوش نمي دهد...آواز پرندگان در سينه ها مدفون شده است!
زود تر بيـــــــا! [ Sun 26 Aug 2012 ] [ 16:55 ] [ غزل ]
روزي روزگاري ... نه من بودم و نه تو! نه کتاب ، نه قلم، نه من ، نه شما ، نه قطره ، نه دريا ، نه شاعر ، نه غزل ، نه اميد و نه آرزو فقط خداي مهربون بوده که با همه ي مهربونيش هستي رو آفريد... يعني اگه عشق و محبت خداوند نبود...اصلا عالمي وجود نداشت... اين يک رمز بود...رمز پيدايش خلقت و هر چه هست!!! [ Sun 26 Aug 2012 ] [ 16:42 ] [ غزل ]
يک فنجان قهوه ي داغ! کدامين ليلي و کدامين مجنون گفته اند که عشق شيرين است؟! حتي شيرين و فرهاد هم به تلخي عشق آگاهند! رومئو و ژوليت نيز... عشق حتي از يک فنجان اسپرسو هم تلخ تر است...
[ Sat 25 Aug 2012 ] [ 16:49 ] [ غزل ]
|
||
| [ طراح قالب : پيچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||